تبليغاتX
تابارانی نشوید باران نمی بارد

تابارانی نشوید باران نمی بارد

 

نشود فاش کسی٬ آنچه میان من و توست

 تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

 گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شدو کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسد

همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 22:31  توسط آشنا  | 

 

شبی که آواز نــــــی تو شنیــــــــــــــدم

چو آهــــــــــــوی چشمه پی تو رمیـــدم

دوان دوان تا لب چشمه رسیـــــــــــــدم

نشانـــــه ای از نی و نغمــــــــــــه ندیدم

تو ای پری! کجایی؟که رخ نمی نمایـــی

ازآن بهشت پنهان، دری نمی گشـــایی

من همــــــــــه جا پی تو گشتــــــــــه ام

از مـــه و مه، نشـــــــــــــــــــان گرفته ام

بوی تــــــــورا، زگل شنیـــــــــــــــــــده ام

دامن گــــــــــــــل، ازآن گرفتـــــــــــــــه ام

توای پری! کجایی؟ که رخ نمی نمایـــی

ازآن بهشت پنهان ،دری نمی گشـــایی

که دلـــم سرگشتـــــــــــــــــــــــه توست

نفســــــــــم آغشتـــــــــــــــــــــه توست

به باغ رویاهـــــا چو گلــــت بویــــــــــــــم

برآب و آیینـه چو مهت جویـــــــــــــــــــــم

تو ای پــــــــــــــــری! کجایـــــــــــــــــــی؟

براین شب یلـــــــــــــــــــــــدا زپیت پویـم

به خواب و بیداری سخنت گویــــــــــــــم

تو ای پـــــــــــــری! کجــــــــــــــــــــــایی؟

مه و ستاره دردلــــــــــــــــــم می داننــد

که همچــــــــــــو من پی تو سرگرداننـــد

شبی کنــــــــــــــــــار چشمه پیدا شـــو

میان اشک من چـــــــــو گل واشـــــــــــو

تو ای پری! کجایی؟ که رخ نمی نمایـــی

ازآن بهشت پنهان، دری نمی گشـایـــی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 11:7  توسط آشنا  | 

حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می توانستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می اید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بی نهایت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می اید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را...
او را...
کسی را... دوست می دارم

"حسین پناهی"

**

اما دل من دروغ نمی گوید !

من تورا دوست دارم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 10:31  توسط آشنا  |