تبليغاتX
در انتظار یار
در انتظار یار
وِیژه ی ایام ماتم وغم

در همه ایام سال اگر آب دیدی بنوش وبگو یاحسین اما ....

در ایام رمضان اگر آب دیدی ونتوانستی بنوشی بگو یا اباالفضل 


گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را

و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم،

و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است،

به گستردگی ساحل نیل است،

و این بحر طویل است

وببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضهء مکشوف لهوف است،

عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است،

و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،

ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است،

ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است،

ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنهء یار است

و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال

و سپس آه که «الشّمرُ ...»خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...»

دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی،

قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی،

تو کجایی ... تو کجایی...


افراد را در همه مکان ها به لباس و سر می شناسند

به همین خاطر بود که حضرت زینب (س) حسینش را نشناخت ....


این اشک ها به پای شما آتشم زدند

شکرخدا برای شما آتشم زدند

من جبرییل سوخته بالم ،نگاه کن!

معراج چشم های شما آتشم زدند

سر تا به پا خلیل گلستان نشین شدم

هر جا که در عزای شما آتشم زدند

از آن طرف مدینه و هیزم،ازاین طرف

با داغ کربلای شما  آتشم زدند

بردند روی نیزه دلم را و بعد از آن

یک عمر در هوای شما  آتشم زدند

گفتم کجاست خانه خورشید شعله ور

گفتند بوریای شما، آتشم زدند

برقعی


 زبان حال حضرت عباس در کنار علقمه

  حضرت زهرا قبول کرده به فرزندیم ....


 با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد 
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود


خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

برقعی

دوستان التماس دعا

 

|+| نوشته شده توسط سيد در جمعه چهارم دی 1388 ساعت 17:53 |

تو آن ذبح عظيم ستي كه قرآن راشدي ناطق

الا اي طلعت تاويل آيات كتاب اصغر 

...........................

فقط شش ماه داشت بغلش كرد . برد سمت لشكر دشمن .

گفت : خانواده ام را كه كشتيد همه را . حداقل به اين كودك آب بدهيد .

هنوز داشت حرف مي زد كه يكي شان تير اتداخت ؛ گلوي كودك بريده شد .

دستش را گرفت زير گلويش از خون پر شد . خون ها را پاشيد سمت آسمان .

گفت : چقدر آسان است تحمل اين مصائب در راه خدا .

از آن خون يك قطره هم به زمين برنگشت .

همه را فرشته ها بردند آسمان براي تبرك...

حسين باشهادت ،يد بيضا كرد.

از خون شهيدان ، دم مسيحائي ساخت كه كور را بينا مي كند ، ومرده را حيات مي بخشد .

اما نتها در عصر خودش ودر سرزمين خويش

كه شهادت جنگ نيست رسالت است...

حسين وارث آدم

|+| نوشته شده توسط سيد در چهارشنبه دوم دی 1388 ساعت 15:55 |

ويژه ي روز چهارم محرم

زن دسته گل به دست وارد شد . نمي شناختمش كنيز بود انگار .دسته گل را براي او آورده بود .لبخند زد .دسته گل را گرفت وگفت : تو در راه خدا آزادي ، برو !

كنيز باورش نمي شد فقط نگاه مي كرد ؛ ناباورانه .من هم گفتم : دسته گل بهايي ندارد كه به خاطرش برده آزاد شود .

گفت : خدا به ما اين طور ياد داده ، توي قرآن مي فرمايد :

وقتي به شما سلام مي كنند يا بهتر پاسخ بدهيد يا مثل خودشان .

كتاب آفتاب بر ني (زينب عطايي )

قال علي (ع) :والشهادت استظهار علي المجاحدات

استظهار از ريشه ي ‹ظهر› به معني آشكارشدن ومجاحدات از ريشه ‹جحد› به معني انكار كردن

 چه چيز را كتمان كرده بودند وصحنه ي احساس وآگاهي عموم را كنار زده بودند وافكار مسليمن را از آن غافل كرده بودند وچه توطئه ي پنهاني وفاجعه ي انساني را طرح كرده بودند؟

وحسين براي آشكار كردن چه چيزي شهادت را انتخاب كرد....؟

كتاب حسين وارث آدم


|+| نوشته شده توسط سيد در دوشنبه سی ام آذر 1388 ساعت 11:25 |

ويژه ي روز سوم محرم

ش هر ماتم زده بود . كوفي ها عزا گرفته بودند . مي ترسيدند از خشكسالي. رفتند پيش علي تا چاره اي بينديشد . علي پسرش را آورد . حسين دعا كرد وبقيه آمين گفتند . باران گرفت.

***

شهر غرق شادي بود كوفي ها جشن گرفته بودند . لشكرشان لشكر خوارج را شكست داده بود . قرار بود سرهاي بريده آن ها وزن وبچه ها اسيرشان را بياورند . همه آمده بودند تماشا .خوارج را آوردند . اميرشان انگار آشنا بود .حسين بود پسر علي

كتاب آفتاب برني (رينب عطايي)

روشن بيني

يكي از چيزهايي كه به نهضت حسين بن علي (ع) ارزش مي دهد ، روشن بيني است .

روشن بيني يعني چه ؟

يعني حسين (ع) در آن روزها چيزهايي را در خشت خام ديد كه ديگران در آيينه نمي ديدند . ما امروز نشسته ايم واوضاع آن زمان را تشريح مي كنيم . ولي مردمي كه در آن زمان بودند آنچنان كه حسين بن علي مي فهيد ، نمي فهميدند .

كتاب حماسه حسيني ج2 ص81 (شهيد مطهري )

|+| نوشته شده توسط سيد در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 ساعت 11:22 |

ويژه ي روز دوم محرم

چيزي نمانده بود به كوفه : يك نفر گفت : آن دورتر ها نخل ها را ببينيد اين جا كه قبلا نخل وجود نداشت .ولي نخل نبودند ، حر بود با هزار نفر ديگر . پرچم به دست رسيدند . خسته وتشته .                                      حسين دستور داد سيرابشان كردند . هم خودشان را ، هم اسب هايشان را .

حرگفت : بايد راهي را بروي كه نه به كوفه برسد ونه به مدينه .

حسين از سمت چپ به راهش ادامه داد . حر ولشكرش هم با او همراهي مي كردند گاهي هم مانع حركتش مي شدند . عبيدالله گفته بود به او سخت بگيريد .

رفتند تا رسيدند به جايي كه حسين ايستاد : گفت اسم اين سرزمين چيست :

گفتند : كربلا

گفت : توقف مي كنيم اين جا همان جايي است كه خون هاي مان ريخته مي شود

دوم محرم بود .

تصويري از فضاي سال ۶۰ هجري

پايگاه خود محمد (ص) يك زبان رسمي ندارد ، يك محراب ندارد ، يك منبر ندارد ، يك گوشه در تمام اين سرزمين بزرگي كه روم ،ايران، عرب، قلمرو خلافت اوست حتي يك گوشه ازآنِ يكي از افراد وابسته به خانواده خود پيغمبر ووابسته به آن نسل وفادار به انقلاب نيست .

انقلابيون گذشته يا در صحراي دور ربذه مرده اند (ابوذر)

يادر چمن زارهاي مرج العذار كشته شده اند (حجربن عدي)

                             ونسل دوم آنهايي كه جنبش وكوششي كرده اند قتل عام شده اند .

وديگران به بدبيني فلسفي يا تسليم برده وار مرجئه گرفتار شده اند .

يا هرگونه تلاش براي تغيير وضع را بي ثمر مي بينند 

حسين ظاهر شده است با دست هاي خالي...

كتاب حسين وارث آدم

 

|+| نوشته شده توسط سيد در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 ساعت 11:25 |

ویژه ی روز جمعه وروز اول محرم

   صاحب عزاکجایی ....

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟

به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم

مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟

ای عشق مجسم!

که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت.

نکند باز شده ماه محرم

که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه!

بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و  این بزم توئی ،

آجرک الله!

عزیز دو جهان یوسف در چاه ،

دلم سوخته از آه نفس های غریبت

دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده،

همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی،

به همان  صحن و سرایی که شما زائر آنی

و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت  ببری تا بشوم کرب و بلایی،

به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،

نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد،

همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...

تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی...

..........................

* توی مکان های تاریک ، از نور پیشانی وگلویش شناخته می شد .

گه گاه این موضوع را امتحان می کردند . 

                                                                          کتاب آفتاب برنی

                                                                           زینب عطایی

|+| نوشته شده توسط سيد در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 ساعت 14:1 |